جریانی تمام‌نشدنی

«اینجا کمکت می‌کنیم روزمرگیت رو با تیم فوتبال مورد علاقت بگذرونی»
کایزر استور

جریانی تمام‌نشدنی

جمعه، ۳۰ آبان ۱۴۰۴

معمولا تصاویر فوتبالی را در نمای دور به‌یاد می‌آوریم. از نگاه بیننده‌ای در یک نقطه‌ی ثابت، چیزی مشابه خط فرضی سینما. این قرارداد بین ما و بازیکنان و داور است. ما نظاره‌گر هستیم و آن‌ها بازیگر و اگر به استادیوم برویم به صف بازیگران پیوسته‌ایم. بستر انسانی سکوی استادیوم‌ها و تماشاراگران پرشماری که در اکثر تصاویر فوتبال زمینه‌ی برخوردها هستند، بخشی از این دنیا محسوب می‌شوند. اگر تماشای فیلم در سینما به مراسمی آیینی تشبیه می‌شود، تماشای فوتبال در استادیوم‌های معبدگونه در زمان و لحظه‌ی خاص، برابر زمین قرینه‌ای با دو دروازه و آن خط‌کشی‌ها، پرچم‌ها، سکه انداختن‌ها، لباس‌ها شماره‌ها و شعارها آیین تثبیت‌شده‌تری است.

استند شفاف دکوری آلمان و بایرن مونیخ در دو طرح مختلف

طرف‌داران تیم‌ها هر هفته در مکان ثابتی گرد می‌آیند و در یک لحظه به نقطه‌ی ثابتی می‌نگرند و کنار هم با بیم و امید، با شور و عشق فریاد می‌کشند. در غم و شادی شریک می‌شوند و به فاصله‌های سنی، جنسی، قومی، فرهنگی، در مالی و طبقاتی پوزخند می‌زنند. فوتبال به یمن باهم بودن و یکی شدن، با جادوی سحرانگیز غوطه‌ور شدن در جمع، طراوتش را به‌رغم صحنه‌های ظاهرا تکراری، حفظ کرد. در سینما فیلم‌های مربوط به مشت‌زنی، جذاب‌تر از آثار رویارویی تن‌به‌تن در بدوی‌ترین شکل خود، درام اثر را در مقایسه با فوتبال که جمع بیش‌تری دارد، رقم می‌زند. سینما به فرد تمایل بیش‌تری دارد و فوتبال با جمع هم گره می‌خورد.

ما شیفته‌های فوتبال برخلاف آن‌چه به‌نظر می‌رسد، آن‌قدر‌ها هم مهربان نیستیم. اعتراف می‌کنم بارها و بارها تماشای فوتبال را به همصحبتی با دختر دلبندم ترجیح دادم. آن‌هم برای تماشای بازی‌هایی که ملال‌آور بودند و پرت. بازی‌های بی‌اهمیتی که می‌دانستم گلی از دروازه‌ای نمی‌گذرد و نگذشت. بازی‌هایی که می‌دانستم ضربه‌ی تماشایی به توپ نخواهد خورد و نخورد. بازی‌هایی که نباید آن‌ها را به یاد آورم، چراکه هیچ نکته‌ی به‌یادآوردنی ندارند، ولی به‌یاد می‌آورم و متاسفانه خیلی اطلاعات بی‌مصرف دیگر را، صحنه‌ی گل‌های بی‌اهمیت را، دقایق گل‌های زده‌شده را، حتا نام بازیکنانی که نمی‌خواهی به‌یادشان آوری را.

جاکارتی مگنتی عسلی والنسیا

ما شیفته‌های فوتبال وقتی پای این پدیده پیش می‌آید، معمولا آدم‌های خودخواهی می‌شویم و اعتراف می‌کنم یکی از آن شیفته‌های خودخواه بوده‌ام. بنابراین نمی‌توانم از همسرم، مهرزاد دولتی، یاد نکنم. او فوتبالی نبود و با معیار ما فوتبالی‌ها، فوتبالی هم نشد ولی کنارم نشست و به صفحه‌ی تلویزیون چشم دوخت. بارها کنارم نشست تا همسفر ساعات گاهی هیجان‌انگیز و گاهی کسالت‌بارم شود. او همدم شب‌های فوتبالی‌ام شد؛ همدم فوتبالی‌ام. چشم‌های او بود که پس از خودکشی روبرت انکه، دروازه‌بان آلمانی، خیس شد. او بود که نیمه‌شبی طی مسابقات جام حهانی ۱۹۹۴ که دیگو مارادونا از رقابت‌ها اخراج شد و می‌دانست تحمل پی گرفتن اخبار را ندارم، تا سپیده‌دم بیدار ماند تا دریابد چه گذشته، تا دلداری‌ام دهد. او بود که پس از ورود سه‌گل به دروازه‌ی لیورپول در فینال لیگ قهرمانان ۲۰۰۵ برابر میلان، بین دو نیمه با آرامش رو به من کرد و گفت لیورپول سرانجام برنده می‌شود. باورکردنی نبود، ولی پیش‌بینی‌اش درست از آب درآمد. او، من و فوتبال را با بزرگواری‌یی که داشت و من نداشتم، تحمل کرد. با عشق تمام‌نشدنی‌اش.

زنده‌یاد دکتر حمیدرضا صدر- کتاب روزی روزگاری فوتبال- زمستان ۱۳۸۸